شمارهٔ ۱۰۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دیشب درآمد از درم آن ماه چهره مست
مانند دسته ی گل و گلدسته ئی بدست
خطّش نبات و پسته ی شکّر شکن شکر
سروش بلند و سنبل پرتاب و پیچ مست
زلف سیاه سرکش هندوش داده عرض
در چین هزار کافر زنگی بُت پرست
از دیده محو کرد مرا هر چه هست و نیست
سودای آن عقیق گهرپوش نیست هست
در بست راه عقل چو آن بُت قبا گشود
بگشود کار حسن چو آن مه کمر ببست
در مشگ می فکند بفندق شکنج و تاب
وز ناز و عشوه گوشه ی بادام می شکست
پر کرد جامی از می گلگون و درکشید
وانگه ببست بند بغلطان و بر نشست
گفتم زکوة لعل دُر افشان نمی دهی
یاقوت روح پرور شیرین بدُر بخست
گفتم ز پیش تیر تو خواجو کجا جهد
گفتا ز نوک ناوک ما هیچکس نرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به زیبایی و جذابیت یاری محبوب خود اشاره میکند. او چهرهی محبوب را چون گل مست و دلربا توصیف میکند و از خط زیبای او همچون شکر و نبات میگوید. زلفهای سیاه دخترانه او، دل شاعر را ربوده و احساساتی عمیق در او برمیانگیزد. شاعر در وصف محبوب به مسائلی چون عشق و زیبایی میپردازد و در نهایت، از وضعیت خود و تأثیری که محبوب بر او گذاشته صحبت میکند. با بیان اینکه هیچکسی نمیتواند از تیر عشق او فرار کند، به قدرت و جذابیت عشق اشاره میکند.