نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۸ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند

با من خسته برآنند که از پیش برانند

می کشند از پی خویشم که بزاری بکشندم

که مرا تا نکشند از غم خویشم نرهانند

صبر تلخست و طبیبان ز شکر خنده ی شیرین

همچو فرهاد بجز شربت زهرم نچشانند

ایکه بر خسته دلان می گذری از سر حشمت

هیچ دانی که شب هجر تو چون می گذرانند

گر توانی بعنایت نظری کن که ضعیفان

صبر از آن نرگس مخمور توانا نتوانند

چه تمتّع بود ارباب کرم را ز تنعم

گر نصیبی بگدایان محلّت نرسانند

بجز از مردمک دیده اگر تشنه بمیرم

آبم این طایفه بی روی تو بر لب نچکانند

آنچنان بسته ی زنجیر سر زلف تو گشتم

که همه خلق جهانم ز کمندت نجهانند

عارفان تا که بجز روی تو در غیر نبینند

شمع را چون تو بمجلس بنشینی بنشانند

جز میانت سر موئی نشناسیم ولیکن

عاقلان معنی این نکته ی باریک ندانند

خواجو از مغبچگان روی مگردان که ازین روی

اهل دل معتکف کوی خرابات مغانند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم دل صحبت می‌کند و به احساساتی چون رنج، عشق و بی‌خبری دیگران اشاره می‌کند. او اشاره می‌کند که کسانی هستند که به دنبال رنجاندن او هستند و نمی‌گذارند از غم رها شود. صبر او تلخ است و پزشکان نیز به او کمک نمی‌کنند. شاعر از محبوبش می‌خواهد که به ضعفا توجه کند و می‌گوید که او بدون دیدن محبوبش نمی‌تواند زنده بماند. او به شدت به زلف محبوبش وابسته است و احساس می‌کند که تمام دنیا در اسارت آن زیبایی است. در نهایت، او از محبوبش درخواست می‌کند که به او توجه کند و اشاره می‌کند که اهل دل تنها به تماشای عشق و زیبایی او مشغول‌اند.