شمارهٔ ۱۱۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند
مدام معتکف آستان خمّارند
از آن بخاک درت مست می سپارم جان
که هم بکوی تو مستم بخاک بسپارند
چرا بهیچ شمارند می پرستان را
که ملک روی زمین را بهیچ نشمارند
هر آن غریب که خاطر بخوبرویان داد
غریب نبود اگر خاطرش بدست آرند
ز بیدلان که ندارند بیتو صبر و قرار
روا مدار جدائی که خود ترا دارند
چو سایه راه نشینان بپای دیوارت
اگر بفرق نپویند نقش دیوارند
ز سر برون نکنم آرزوی خاک درت
در آن زمان که مرا خاک بر سر انبارند
بکنج صومعه آنها که ساکنند امروز
چو بلبلان چمن در هوای گلزارند
ز خانه خیمه برون زن که اهل دل خواجو
شراب و دامن صحرا ز دست نگذارند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و دلباختگی میپردازد و از مستی ناشی از عشق سخن میگوید. شاعر به معشوقش اشاره میکند و میگوید که افرادی که از زیبایی او آگاه هستند، همیشه در حال پرستش او هستند. او جانش را به خاک درگاه معشوق میسپارد و از بیوفایی و جدایی بیدلان ابراز ناخوشنودی میکند. همچنین بر ارزش عشق و محبت تأکید میکند و میگوید که نباید عاشقان را بیاهمیت شمرد. در کل، این شعر احساسات عمیق و وابستگی شدید به معشوق را به تصویر میکشد.