شمارهٔ ۱۲۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که پشت بر آن روی چون نگار کند
باختیار هلاک خود اختیار کند
نه رای آنکه دلم دل زیار برگیرد
نه روی آنک تنم پشت بر دیار کند
ز روزگار هر آن محنتم که پیش آمد
دلم شکایت آنهم بروزگار کند
بیا و بر سر چشمم نشین که در قدمت
بسا که دیده بدامن گهر نثار کند
بنا سزای رقیب از تو گر کناره کنم
دلم سزای من از دیده در کنار کند
اگر ز تربت من سر بر آورد خاری
هنوز در دلم آن خار خار خار کند
ببوی خال تو جانم اسیر زلف تو شد
برای مهره کسی جان فدای مار کند
خمار می کندم بی لب تو می خوردن
اگرچه مست کی اندیشه از خمار کند
گر از وصال تو خواجو امید برگیرد
خیال روی تو بازش امیدوار کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوبش است. شاعر در ابیات مختلف به موضوعاتی چون اختیار هلاکت، شکایت از روزگار، و فراق از محبوب میپردازد. او از درد جدایی و دوری از یار سخن میگوید و آرزو میکند که محبوبش در کنار او باشد. همچنین، شاعر به تحمل رنجها و کششهای عاطفی اشاره میکند و ابراز میکند که عشقش او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، او امید دارد که با وصال محبوب، درد و غمهایش کاهش یابد.