شمارهٔ ۱۷۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
وقت صبوح آنزمان که ماه بر آمد
شاه من از طرف بارگاه برآمد
کاکل عنبر شکن ز چهره بر افشاند
روز سپید از شب سیاه برآمد
از در خرگه برآمد آن مه و گفتم
یوسف کنعان مگر ز چاه برآمد
پرده ز رخ برفکند و زهره فروشد
طرف کله برشکست و ماه برآمد
سرو ندیدم که در قبا بخرامید
مه نشنیدم که با کلاه برآمد
بسکه ببارید آب حسرتم از چشم
گرد سراپرده اش گیاه برآمد
شاه پریچهره کان چو طرّه برافشاند
فتنه بیکباره از سپاه بر آمد
هر دم از آن عنبرین کمند دلاویز
ناله دلهای دادخواه برآمد
آه که شمع دلم بمرد چو خواجو
از من دلخسته بسکه آه برآمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف یک صبح زیبا میپردازد که در آن ماه برآمده و شکوهی خاص دارد. او از زیباییهای صورت محبوبش، که به مانند یوسف کنعانی میدرخشد، صحبت میکند و حسرتی عمیق نسبت به او دارد. شاعر احساس میکند که با دیدن این زیباییها، قلبش در حال شکستن است و آهی سنگین از دل او برمیخیزد. در نهایت، از مرگ احساساتش مانند شمعی که خاموش شده، میگوید و حسرت و اندوهش را ابراز میکند.