شمارهٔ ۱۸۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سوی دیرم نگذارند که غیرم دانند
ور سوی کعبه شوم راهب دیرم خوانند
زاهدان کز می و معشوق مرا منع کنند
چون شدم کشته ز تیغم بچه می ترسانند
روی بنمای که جمعی که پریشان تواند
چون سر زلف پریشان تو سرگردانند
دل دیوانه ام از بند کجا گیرد پند
کان دو زلف سیهش سلسله می جنباند
من مگر دیوم اگر زانک برنجم زرقیب
که رقیبان تو دانم که پری دارانند
عاقبت از شکرت شور بر آرم روزی
گرچه از قند تو همچون مگسم میرانند
چون تو ای فتنه ی نوخاسته برخاسته ئی
شمع را شاید اگر پیش رخت بنشانند
حال آن نرگس مست از من مخمور بپرس
زانک در چشم تو سرّیست که مستان دانند
خاک روبان درت دم بدم از چشمه ی چشم
آب بر خاک سر کوی تو می افشانند
جان فروشان ره عشق تو قومی عجبند
که بصورت همه جسمند و بمعنی جانند
عندلیبان گلستان ضمیرت خواجو
گاه شکّر شکنی طوطی خوش الحانند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلدادگی است و احساسات عمیق شاعر را نسبت به معشوق خود بیان میکند. شاعر از موانع و محدودیتهایی که زاهدان و دیگران برای او ایجاد میکنند، سخن میگوید و به این موضوع اشاره میکند که حتی اگر به سمت معبد بروید، او همچنان تحت تاثیر عشق خود به معشوق است. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و از دیوانگی و شیدایی ناشی از عشق میگوید. در انتها، او به نقش عشق در زندگی انسانها و عواطف آشکار و پنهان آنها میپردازد. به طور کلی، شعر نشاندهنده تناقضات عشق و تأثیرات عمیق آن بر روح و جان انسانهاست.