شمارهٔ ۱۹۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بر سر کوی تو اندیشه ی جان نتوان کرد
پیش لعلت صفت زاده ی کان نتوان کرد
مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهان
که بگل چشمه ی خورشید نهان نتوان کرد
از میانت سر موئی ز کمر پرسیدم
گفت کان نکته ی باریک عیان نتوان کرد
با تو صد سال زبان قلم ار شرح دهد
شمه ئی از غم عشق تو بیان نتوان کرد
نوشداروی من از لعل تو می فرمایند
بشکر گرچه دوای خفقان نتوان کرد
ناوک غمزه ات از جوشن جانم بگذشت
در صف معرکه اندیشه ی جان نتوان کرد
گر بتیغم بزنی از تو ننالم که زدوست
زخم شمشیر توان خورد و فغان نتوان کرد
راستی گرچه ببالای تو می ماند سرو
نسبت قد تو با سروروان نتوان کرد
خواجو از دور زمان آنچه ترا پیش آید
جز بدوران زمان فکرت آن نتوان کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این بیتها از شعر خواجو شیرینی و پیچیدگی عشق و دلدادگی را به تصویر میکشند. شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و بیان میکند که اندیشه در مورد او ممکن نیست و غم عشقش غیرقابل بیان است. او میگوید حتی توصیف چند ساله هم از غم عشق معشوق نمیتواند احساسات عمیق او را بیان کند. همچنین به تاثیرات محبت و زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که دوای دردهایش از زیبایی او ناشی میشود. نهایتاً، شاعر بیان میکند که حتی اگر زمان بگذرد، نمیتوان به خوبی معنای واقعی عشق و زیبایی را درک کرد.