شمارهٔ ۱۹۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز حال بی خبرانت خبر نمی باشد
بکوی خسته دلانت گذر نمی باشد
ز اشک و چهره سیم و زر شود حاصل
ولیک چشم تو بر سیم و زر نمی باشد
سری بکلبه ی احزان ما فرود آور
گرت زناله ی ما دردسر نمی باشد
دو هفته هست که رفتی ولی بنامیزد
مه دو هفته ازین خوبتر نمی باشد
نه ز آب و خاک مجسّم که روح پاکی از آنک
بدین لطافت و خوبی بشر نمی باشد
بشب رسید مرا روز عمر بیتو ولیک
شب فراق تو گوئی سحر نمی باشد
توام جگر مخور ارزانک من خورم شاید
که قوت خسته دلان جز جگر نمی باشد
بحسن خویش ترا چون نظر بُود چه عجب
گرت بجانت خواجو نظر نمی باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم فراق محبوب صحبت میکند. او به حال کسانی که از حال او خبر ندارند، اشاره میکند و میگوید که در کوی محبوب، دلی درمانده و خسته است. شاعر به زیبایی و لطافت محبوب اشاره دارد و میگوید که اشک و غم او هیچ برابری با زیباییهای دنیوی ندارد. او به احساس تنهایی و غم ناشی از فاصله ابراز شعف میکند و به محبوب میگوید که Two هفته از جدایی گذشته و احساسش تغییر نکرده است. در پایان، شاعر از عشق و زیبایی محبوب یاد میکند و تأکید میکند که هیچ کس به زیبایی او نمیرسد.