شمارهٔ ۱۹۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
دامن خرگه برافکن ای بت کشمیر
سرو قباپوش و آفتاب جهانگیر
چهره ی خوب تو رشک لعبت نوشاد
نرگس مستت بلای جادوی کشمیر
نقش جمالت نگارخانه ی مانی
خطّ سیاه تو روزنامه ی تقدیر
ترک پری روی من ندانمت امروز
خاطر صحراست یا عزیمت نخجیر
خطّ کله برشکن گلاله برافشان
بند قبا برگشای و جام طرب گیر
از در خویشم مران که از خم گیسو
حلق دلم بسته ئی بحلقه ی زنجیر
درد و غم چون ز پا فکند چه درمان
کار دلم چون ز دست رفت چه تدبیر
کشتن عشّاق را چه حاجت شمشیر
قصّه ی مشتاق را چه حاجت تقریر
فصل بهاران نه ممکنست خموشی
بلبل شب خیز را ز ناله ی شبگیر
هر که فرو خواند عشق نامه ی خواجو
کرد پر از خون دیده طی طوامیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوقهای از کشمیر است. شاعر از دامن او میخواهد که به رخ بکشد و زیباییاش را به نمایش بگذارد. او با تشبیه چهرهی معشوق به یک نگارخانه و خط سیاه او به روزنامهی تقدیر، به زیباییهای او اشاره میکند و از عشق و دردهای ناشی از آن سخن میگوید. شاعر به غم و مشکلاتی که دل او را درگیر کرده اشاره دارد و از اشتیاق عاشقان و نیاز به بیان عشق سخن میگوید. در نهایت، او بیان میکند که فصل بهار و عشق نباید خاموش بماند و هر کسی که داستان عشق را بخواند، به عشق و احساسات عمیقش پی خواهد برد.