شمارهٔ ۲۴۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نکهت روضه ی خلدست که می بیزد مشک
یا از آن حلقه زلفست که می ریزد مشک
خیزد از چین سر زلف تو مشک ختنی
وین سخن نیست خطا زانکه ز چین خیزد مشک
خون شود نافه ی آهوی تتاری ز حسد
کان مه از گوشه ی خورشید در آویزد مشک
آن چه نعلست که لعل تو بر آتش دارد
وین چه حالست که خالت زمه انگیزد مشک
گر نخواهد که کشد گرد مهت گرد عبیر
از چه رو خطّ تو با غالیه آمیزد مشک
زلف عنبرشکن از روی تو سرمی پیچد
چکند ز آتش اگر زانک نپرهیزد مشک
همچو خواجو نکشد سر ز خطت مشک ختا
چون خط سبز تو بر برگ سمن بیزد مشک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق خود میپردازد. او از عطری که از زلف معشوق به مشام میرسد سخن میگوید و به فضای بویی اشاره میکند که از دنیای خوشبو و زیبا به وجود آمده است. با اشاره به رنگینکمان و آتش، تاثیر جذابیت معشوق بر دل و جان خود را به تصویر میکشد. در پایان به زیبایی خط و زلف معشوق اشاره میکند و آن را با عطر مشک مقایسه میکند، نشان میدهد که وجود معشوق چقدر بر زندگیاش تاثیرگذار است.