شمارهٔ ۲۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر بگوش صبوحی کشان باده پرست
خروش بلبله خوشتر زبانک بلبل مست
مرا اگر نبود کام جان و عمر دراز
چه باک چون لب جانبخش و زلف جانان هست
اگر روم بدود اشک و دامنم گیرد
که از کمند محبت کجا توانی جست
امام ما مگر از نرگس تو رخصت یافت
چنین که مست به محراب می رود پیوست
ز بسکه در رمضان سخت گفت عالم شهر
چو آبگینه دل نازک قدح بشکست
چگونه از سر جام شراب برخیزد
کسی که در صف رندان دُردنوش نشست
بمحشرم ز لحد بی خبر برانگیزند
بدین صفت که شدم بیخود از شراب الست
عجب نباشد اگر آب رخ بباد رود
مرا که باد بدستست و دل برفت از دست
کنون ورع نتوان بست صورت از خواجو
که باز بر سر پیمانه رفت و پیمان بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شادی و لذتبردن از زندگی و مینوشی اشاره کرده و بیان میکند که اگرچه عمر و زندگی کوتاه است، اما زیبایی و دلربایی معشوقهاش او را به لذت بردن از لحظههای شیرین زندگی ترغیب میکند. او همچنین به عشق و وابستگی عمیق خود اشاره دارد و انتظار دارد که دیگران نیز همین حس را درک کنند. در نهایت، شاعر بیان میکند که در چنین حالتی، نمیتوان از لذایذ دوری گزید و انکار کرد که زندگی سرشار از شادی و محبت است.