شمارهٔ ۲۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شعاع چشمه ی مهر از فروغ رخسارست
شراب نوشگوار از لب شکر بارست
کمند عنبری از چین زلف دلبندست
فروغ مشتری از عکس روی دلدارست
نوای نغمه مرغ از سرود رود زنست
شمیم باغ بهشت از نسیم گلزارست
چه منزلست مگر بوستان فردوسست
چه قافله ست مگر کاروان تاتارست
چه لعبتست که از مهرماه رخسارش
چو تار طرّه او روز من شب تارست
بسرسری سر زلفش کجا بدست آید
چو سر ز دست برون شد چه جای دستارست
تو یوسفی که فدای تو باد جان عزیز
بیا که جان عزیز منت خریدارست
بنقش روی تو هر آدمی که دل ندهد
من آدمیش نگویم که نقش دیوارست
چو چشم مست ترا عین فتنه می بینم
چگونه چشم تو در خواب و فتنه بیدارست
درون کعبه عبادت چه سود خواجو را
که او ملازم دُردی کشان خمارست
عجب مدار زانفاس عنبر آمیزش
که آن شمامه ئی از طبله های عطارست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعری که ارائه شده، به زیبایی و جذابیت معشوق و عشق میپردازد. شاعر با استفاده از تشبیههای گوناگون، از جمله اشاره به شراب، زلف، و چهره معشوق، احساساتی عمیق و عاشقانه را بیان میکند. او به توصیف ویژگیهای معشوق و تأثیر آن بر دل و جان خود میپردازد و از عشق به عنوان نیرویی قدسی و زیبا یاد میکند. همچنین، شاعر به سرگشتگی و حیرت خود در مواجهه با زیبایی معشوق اشاره میکند و ابراز میدارد که عشق واقعی، انسانی را از روزمرگی و خستگی زندگی فراتر میبرد. در نهایت، این شعر با حسرت و عشق عمیق، جذابیتهای دنیای عشق و زیبایی را به تصویر میکشد.