شمارهٔ ۲۷۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما سر بنهادیم و بسامان نرسیدیم
در درد بمردیم و بدرمان نرسیدیم
گفتند که جان در قدمش ریز و ببر جان
جان نیز بدادیم و بجانان نرسیدیم
گشتیم گدایان سر کویش و هرگز
در گِرد سراپرده ی سلطان نرسیدیم
چون سایه دویدیم بسر در عقبش لیک
در سایه ی آن سرو خرامان نرسیدیم
رفتیم که جان بر سر میدانش فشانیم
از سر بگذشتیم و بمیدان نرسیدیم
چون ذرّه سراسیمه شدیم از غم و روزی
در چشمه ی خورشید درفشان نرسیدیم
در تیرگی هجر بمردیم و ز لعلش
هرگز بلب چشمه ی حیوان نرسیدیم
ایوب صبوریم که از محنت کرمان
چون یوسف گمگشته بکنعان نرسیدیم
از زلف تو زنّار ببستیم و چو خواجو
در کفر بماندیم و بایمان نرسیدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و ناکامیهای عاشقانه پرداخته است. شاعر از تلاشهای بیثمر خود برای رسیدن به معشوق سخن میگوید. او به طوری مکرر در پی یافتن معشوقش میگردد، اما هر بار از رسیدن به او بازمیماند. بازگو کردن غم و اندوه ناشی از این ناکامیها و توصیف حالتهای مختلف او، مانند سرگردانی و فراق، نشاندهنده عمق محبت و درد اوست. در نهایت، شاعر به صبوری و تحمل مشقتهای زندگی اشاره میکند و به نوعی در حسرت رسیدن به محبوب خود باقی میماند.