نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۲ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ببوستان می گل بوی لاله گون مستان

مگر ز دست سمن عارضان پردستان

جهان ز عمر تو چون داد خویش می گیرد

تو نیز کام دل از لذّت جهان بستان

کنونکه فصل بهاران رسید و موسم گل

خوشا نواحی یزد و نسیم اهرستان

چه نکهتست مگر بوی دوستانست این

چه منزلست مگر طرف بوستانست آن

منم جدا شده از یار و منقطع ز دیار

چو بلبلان چمن دور مانده از بستان

سفر گزیدم و بسیار خون دل خوردم

چو در مصیبت سهراب رستم دستان

باختیار کسی هرگز اختیار کند

جرون و تشنگی و باد گرم و تابستان

مکن ملامت خواجو که عاقلان نکنند

ز بیم حکم قضا اعتراض بر مستان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی فصل بهار و لذت‌های آن اشاره دارد. شاعر از بوی گل‌ها و لحظات خوشی که در محله‌های یزد و اهرستان تجربه می‌شود، سخن می‌گوید. او با حسرت از دوری از یار و زادگاهش ابراز می‌کند و خود را به بلبلانی تشبیه می‌کند که از بستان دور مانده‌اند. شاعر عمیقاً به مصائب و سختی‌هایی که در زندگی تحمل کرده، اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید می‌ورزد که در برابر سرنوشت نباید از دیگران ملامت کند. در نهایت، پیغام شعر دعوت به لذت بردن از زیبایی‌های زندگی است، حتی در شرایط سخت.