شمارهٔ ۳۰۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در تابم از دو هندوی آتش پرستشان
کز دست رفت دنیی و دینم ز دستشان
از مشک سوده سلسله بر مه نهاده اند
زانرو که آفتاب بُود زیردستشان
بر طرف آفتاب چه در خور فتاده است
مرغول مشگ رنگ دلاویز پستشان
از حد گذشته اند بخوبی و لطف از آنک
زین بیش نیست حد لطافت که هستشان
مسکین دلم که بلبل بستان شوق بود
شد پای بند حلقه ی زلف چوستشان
نعلم نگر که باز بر آتش نهاده اند
آن هندوان کافر آتش پرستشان
صاحبدلان که بی خبرند از شراب شوق
در داده اند جرعه ی جام الستشان
یاران ز جام باده ی نوشین فتاده مست
خواجو از آن دو نرگس مخمور مستشان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق شاعر نسبت به دو هندوی آتشپرست میپردازد. شاعر از دست دادن دنیا و دینش به خاطر این دو هندوی جذاب را بیان میکند و به زیبایی و لطافت آنان اشاره میکند، بهطوریکه دلش مانند بلبل در باغ شوق گرفتار زلف آنان شده است. همچنین به تکرار ارتباط این هندوان با آتش و شراب شوق اشاره میکند و در نهایت به مستی و شوق دوستانش در اثر زیبایی آنها میپردازد. متن شعری حسرت و شیفتگی عمیق را نسبت به زیبایی و جذابیت این شخصیتها به تصویر میکشد.