شمارهٔ ۳۰۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا ز هجر تو امّید زندگانی کو
در آرزوی توام لذّت جوانی کو
اگر نه عمر منی رسم بیوفائی چیست
وگر زمانه نئی شرط مهربانی کو
میان بادیه ی غم ز تشنگی مُردم
زلال مشربه ی عذب شادمانی کو
ز جام لعل سمن عارضان سیمین بر
مِی مروّق نوشین ارغوانی کو
درون مصطبه در جسم جام مینائی
ز دست یار سبک روح روح ثانی کو
میست کاب حیاتست در سیاهی شب
چو خضر وقت توئی آب زندگانی کو
وجود خاکی ما پیش از آنکه کوزه کنند
بگوی فاش که آن کوزه ی نهانی کو
گرفت این شب دیجورم از ستاره ملال
فروغ شعشعهٔ شمع آسمانی کو
مگر ز درد دلم بسته شد رهش ورنی
طلیعه ی نفس صبح کامرانی کو
صبا بگوی که تسکین جان آدم را
نسیم روضه ی فردوس جاودانی کو
برون ز کون و مکانست گرچه پروازم
خروش شهپر طاوس لامکانی کو
فتاده بر دو جهان پرتو تجلّی دوست
صفیر بلبل بستان لن ترانی کو
چو بانگ و ناله ی خواجو فتاد در ره عشق
غریو دمدمه ی کوس کاروانی کو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از شدت عشق و دلتنگی برای معشوق صحبت میکند و به راههای مختلفی که این عشق را تجربه کرده اشاره میکند. او از امید به زندگی که در انتظار معشوق شکل گرفته سخن میگوید و در عین حال به غم و تشنگی دل خویش از دوری معشوق اعتراف میکند. شاعر به جستجوی شادی و آرامش در میان اندوه ناشی از جدایی و ناکامی عشق میپردازد. او زندگی را مانند شب تاریک و معشوق را همچون نوری در تاریکی میبیند و از دست یار، روح دوبارهای میگیرد. در نهایت، او از زحمات و سختیهای عشق و آرزوی وصال میگوید و مفهوم عشق را به زیبایی و درد تبدیل میکند.