شمارهٔ ۳۲۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسائی
وی لب لعل تر ای عادت روح افزائی
رقم از غالیه بر صفحه ی دیباچه زنی
مشک تاتار چرا بر گل سوری سائی
لعل در پوش گهرپاش ترا لؤلؤی تر
چه کند کز بن دندان نکند لالائی
روی خوب تو جهانیست پر از لطف و جمال
وین عجبتر که تو خورشید جهان آرائی
گفته بودی که ازو سیر بر آیم روزی
چون مرا جان عزیزی عجب ار برنائی
همه شب منتظر خیل خیال تو بود
مردم دیده ی من در حرم بینائی
گر نپرسی خبر از حال دلم معذوری
که سخن را نبود در دهنت گنجائی
تو مرا عمر عزیزی و یقین می دانم
که چو رفتی نتوانی که دگر بازآئی
لب شیرین تو خواجو چو بدندان بگرفت
از جهان شور برآورد بشکر خائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است. شاعر به توصیف معشوق خود با استفاده از عناصر طبیعی و زیبا میپردازد. او اشاره میکند که زلف و لب معشوق او چقدر جذاب و دلنشین هستند و در دلش عشق و شوقی عمیق ایجاد میکنند. شاعر به زیباییهای معشوقش بهعنوان خورشید و منبع نور و زیبایی اشاره میکند و از longing و انتظار برای دیدار او صحبت میکند. او احساس میکند که زندگیاش بدون وجود معشوق بیمعناست و به نگرانی خود درباره دوری و جدایی از او اعتراف میکند. در نهایت، عشق او به معشوق را به شیرینی و شوری تشبیه میکند و ابراز میکند که لحظهی جدایی از او چقدر دشوار خواهد بود.