شمارهٔ ۳۳۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن فاعلن مفاعیلن فع
بخوبی چون یار من نباشد یاری
نگاری مهوشی بتی عیاری
چو رویش کو لاله ئی چو قدش سروی
چو خالش کو مهره ئی چو زلفش ماری
شب زلفش بر قمر نهد زنجیری
خط سبزش گرد گل کشد پرگاری
شکار افکن آهویش خدنگ اندازی
سمن سا هندویش پریشان کاری
ز زلفش در هر سری بود سودائی
ز چشمش در هر طرف بود بیماری
اگر باری از غمم ندارد بر دل
دلم باری جز غمش ندارد باری
بدلداری کردنش نباشد میلی
ولی جز دل بردنش نباشد کاری
گر انکارم می کنند کو بیدینست
نباشد جز با بتان مرا اقراری
چو خواجو خواهم که جان بروفشانم
ولیکن جان را کجا بود مقداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و زیباخصیصههای معشوق است. شاعر از یار خود با وصفهایی چون مهوش و عیاری یاد میکند و زیباییهای او را با گل و سرو مقایسه میکند. او به زلف و چشم معشوق اشاره میکند و میگوید که غم و شادیاش تنها به او وابسته است. شاعر به نوعی در دلمشغولی و فراق عشق خود سخن میگوید و از بیمیلی معشوق در دلداری ابراز ناراحتی میکند. در نهایت، او به وجدانی که در عشق دارد، اشاره میکند و ابراز میکند که به دلیل عشقش، حاضر است جان خود را فدای معشوق کند.