شمارهٔ ۳۳۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
باده ی گلگون مرا و طلعت سلمی
شربت کوثر ترا و جنّت اعلی
صحبت شیرین طلب نه حشمت خسرو
مهر نگارین کزین نه ملکت کسری
دیو بود طالب نگین سلیمان
طفل بود در هوای صورت مانی
چند کنی دعوتم بتقوی و توبه
خیز که ما کرده ایم توبه ز تقوی
از سر مستی کشیده ایم چو مجنون
رشته ی جان در طناب خیمه ی لیلی
زلف کژش بین فتاده بر رخ زیبا
راست چو ثعبان نهاده در کف موسی
عقل تصور نمی کند که توان دید
صورت خوبش مگر بدیده معنی
موسی جان بر فراز طور محبت
دیده ز رویش فروغ نور تجلّی
بوی عبیرست یا نسیم بهاران
باغ بهشتست یا منازل سلمی
یاد بود چون تو در محاوره آئی
با لب لعلت حکایت دم عیسی
راه ندارد بکوی وصل تو خواجو
دست گدایان کجا رسد بتمنّی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقهاش، سلمی، اشاره میکند و نوشیدن شراب و لذتهای دنیایی را با زیبایی و عشق او مقایسه میکند. او از آثار عشق و مستی سخن میگوید و بیان میکند که هر چه تلاش کند از تقوا و توبه سخن بگوید، در واقع خود را در دنیای عشق و جنون یافته است. شاعر همچنین به تصویر زیبایی از معشوقهاش اشاره میکند و به روشنی و نور عشق و محبت میپردازد. همهی این موارد به نشان دادن ناتوانی عقل در درک کامل زیبایی و معانی عمیق عشق میانجامد. در آخر، اشارهای به مقام و موقعیت شاعر و فاصلهاش از محبوبش وجود دارد.