شمارهٔ ۳۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زمات
در وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات
دی طبیبم دید و دردم را دوا ننوشت و گفت
خون دل میخور که این ساعت نمی یابم دوات
چون روان بی خط برات آورده بودم از چه وجه
خط برون آوردی و گفتی که آوردم برات
در عری شاه ماتم ای پری رخ رخ مپوش
کانک رخ بر رخ نهی او را چه غم باشد زمات
راستی را تا صلای عشق در عالم زدی
قامتت را سجده آرد عرعر از بانک صلوة
چون ترا گویم که لالای توام گوئی که لا
جان ببازم بی سخن چون بت پرستان پیش لات
نغمه ی عشاق در نوروز خوش باشد ولیک
ای دریغ ار عیش ما را دست میدادی ادات
گر حیا داری برو خواجو و دست از جان بشوی
زانک لعل جان فزایش می برد آب حیات
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان درد و غم خود میپردازد و از وفاداری و عشق سخن میگوید. او از معشوقهاش میخواهد که غم و اندوه را بر طرف کند و ابراز میکند که حتی اگر جانش را هم فدای عشق کند، ارزشش را دارد. شاعر به دکتر خود اشاره میکند که برای دردش دواتی نمینویسد و تنها میگوید که خون دل بخورد. او همچنین به زیبایی معشوقهاش اشاره میکند و اینکه در برابر معشوق، هیچ غمی وجود ندارد. در پایان، شاعر به وضعیت عاشقان در نوروز اشاره میکند و آرزو میکند که عیش و زندگیشان بهبود یابد. در نهایت، او از خواجو میخواهد که بیخیال جانش شود، زیرا عشقش او را به زندگیاش نیازمندتر میکند.