شمارهٔ ۳۵۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گفتا تو از کجایی کآشفته مینمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوشنوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به مِیپرستی جُستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذرّه با مهر عشق بازی
گفتم از آن که هستم سرگشتهای هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سرّی بود خدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این گفتوگو، دو شخصیت به تبادل نظر میپردازند. یکی از آنها از دیگری میپرسد که چرا آشفته به نظر میرسد و او پاسخ میدهد که غریبهای از شهری آشناست. سپس، درباره سر و زندگیاش صحبت میکنند که در نهایت به حس گدایی و نیاز به عشق و زیبایی میرسد. در ادامه، صحبتها به مضامین عشق، مستی و رهایی از قید و بندهای دنیوی میرسد. در آخر، آنها به این نکته میرسند که نگاه کسانی چون خواجو به عشق و زیبایی مانند یک راز الهی است. این گفتگو به خوبی درونمایه عشق و حالاتی چون سرگشتگی و روشنگری را به تصویر میکشد.