شمارهٔ ۳۵۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی
که با لب تو حکایت کنم زهر بابی
خیال روی تو چون جز بخواب نتوان دید
شب فراق دریغا اگر بود خوابی
کنونک تشنه بمردیم و جان بحلق رسید
براه بادیه ما را که می دهد آبی
هنوز تشنه ی آن لعل آبدار توام
ز چشمم ارچه ز سر برگذشت سیلابی
اگرچه پیش کسانی خلاف امکانست
که تشنه جان بلب آرد میان غرقابی
معینست کزین ورطه جان برون نبرم
که نیست بحر غمم را بدیده پایابی
ز شوق نرگس مستت خطیب جامع شهر
چو چشم شوخ تو مستست پیش محرابی
رموز حالت مجذوب را چه کشف کند
کسی که او متعلّق نشد بقلّابی
بیا که خون دل از سر گذشت خواجو را
مگر بدست کند از لب تو عنّابی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ longing و آرزوی شاعر برای وصال معشوقش است. او دلتنگی و عطش خود را به زیبایی توصیف میکند و میگوید که نمیتواند در غیاب معشوق خواب آرامی داشته باشد. شاعر از تشنگی خود برای طعم لبهای معشوق سخن میگوید و اشاره میکند که در میان درد و غم خود غرق شده است. او همچنین به دیگران میگوید که کسی نمیتواند احساسات عمیقش را درک کند، مگر اینکه خود تجربهی عشق و فراق را داشته باشد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که بیاید تا اشکهایش را با لبهایش برطرف کند.