شمارهٔ ۳۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
سنبلش برگ ارغوان بگرفت
سبزه اش طرف گلستان بگرفت
بر شکر طوطیش نشیمن کرد
بر قمر زاغش آشیان بگرفت
دور از آن روی بوستان افروز
لاله را دل ز بوستان بگرفت
چون شبش گرد ماه خرمن کرد
آه من راه کهکشان بگرفت
هندوی قیرگون او بکمند
قیروان تا بقیروان بگرفت
چون ز تنگ شکر شکر می ریخت
سخنش تنگ در دهان بگرفت
دل بیمار من بخونخواری
خوی آن چشم ناتوان بگرفت
آتش طبع و آب دیده ی من
همچو باد صبا جهان بگرفت
خواجو از جان خسته دل برداشت
زانک بی او دلش ز جان بگرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیباییهای طبیعت و تأثیر آن بر دل و جان خود میپردازد. او از سنبل و سبزههای گلستان یاد میکند و چگونگی زندگی پرندگان را به تصویر میکشد. احساساتی چون عشق، دلتنگی و غم را بیان میکند که در پی دوری از معشوق به وجود آمدهاند. شاعر نشان میدهد که چگونه این احساسات و زیباییهای طبیعی، بر روح و روان او تأثیر گذاشته و او را بیمار کرده است. در پایان، شاعر از خستگی و افسردگی قلب خود صحبت میکند که بیمعشوق، از جانش بیقرار شده است.