شمارهٔ ۴۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر که مجنون نیست از احوال لیلی غافلست
وانک مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست
قرب صوری در طریق عشق بعد معنویست
عاشق ار معشوق را بی وصل بیند واصلست
اهل معنی را از او صورت نمی بندد فراق
وانک این صورت نمی بندد ز معنی غافلست
کی بمنزل ره بری تا نگذری از خویش از آنک
ترک هستی در ره مستی نخستین منزلست
گرچه من بدنامی از میخانه حاصل کرده ام
هر که از میخانه منعم میکند بیحاصلست
ایکه دل با خویش داری رو بدلداری سپار
کانک دلداری ندارد نزد ما دور از دلست
یاد ساحل کی کند مستغرق دریای عشق
زانک این معنی نداند هرکه او بر ساحلست
عاشقانرا وعظ دانا عین نادانی بود
کانک سرّ عشق را عالم نباشد جاهلست
ترک جانان گیر خواجو یا برو جان برفشان
ترک جان سهلست از جان صبوری مشکلست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حال عاشقان است. شاعر بیان میکند که تنها مجنون از حال لیلی باخبر است و کسانی که در عشق تجربه ندارند، نمیتوانند عمق آن را درک کنند. عشق واقعی نیازمند رهایی از خود و ترک هستی است. اگرچه شاعر از میخانه بدنام شده، اما معتقد است که کسانی که از آنجا بهرهمند نیستند، در حقیقت از حقیقت دور هستند. او تاکید میکند که عاشق واقعی نباید به ظاهر و فراق توجه کند، بلکه باید به عواطف و معانی درونی بپردازد. در نهایت، شاعر به خواجو میگوید که باید به عشق بپردازد و از جانان دل ببرد، زیرا تحمل سختی واقعی در عشق سختتر از ترک جانان است.