شمارهٔ ۴۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ترا که طره ی مشکین و خط زنگاریست
چه غم ز چهره ی زرد و سرشک گلناریست
فغان ز مردم چشمت که خون جانم ریخت
چه مردمیست که در عین مردم آزاریست
از آن دو چشم توانای ناتوان عجبست
که خون خسته دلانش غذای بیماریست
بیا که در غم هجر تو کار دیده ی من
ز شوق لعل روان بر قدت گهرباریست
ندانم این نفس روح بخش جان پرور
نسیم زلف تو یا بوی مشک تاتاریست
شنیده ام که ز زر کارها چو زر گردد
مرا چو زر نبود چاره ناله و زاریست
به حضرتی که شهانرا مجال گفتن نیست
چه جای زاری سرگشتگان بازاریست
مده به دست سر زلف دوست خواجو دل
که کار سنبل هندوی او سیه کاریست
چنین که طره ی او را شکسته می بینی
به زیر هر سر مویش هزار طرّاریست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس عاشقانه و غم جدایی سخن میگوید. شاعر به زیباییهای معشوق، مانند موی سیاه و خط زیبایش اشاره میکند وغم ناشی از چهرهی رنگپریدهی او را نادیده میگیرد. او از درد و رنجی که از چشمان معشوقش متحمل میشود شکایت میکند و به قدرت چشمان معشوقش که باعث زخم جان اوست، اذعان میکند. شاعر در ادامه به این نکته میپردازد که نمیتواند میان نفس خود و زیباییهای زلف معشوق تمایز قائل شود. او همچنین به مفهوم ناپایداری دنیا و بیفایده بودن زاری در مواجهه با قدرتمندی معشوق اشاره میکند و در نهایت به نقص و زیباییهای پیچیدهی آنچه در معشوق مشاهده میشود، میپردازد.