شمارهٔ ۴۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از لعل آبدار تو نعلم بر آتشست
زان رو دلم چو زلف سیاهت مشوّشست
دیشب به خواب زلف خوشت را کشیدهام
زانم هنوز رشته جان در کشاکشست
هر لحظه دل به حلقهٔ زلفت کشد مرا
یا رب کمند زلف سیاهت چه دلکشست
چون لعل آبدار تو از روی دلبری
آبیست عارض تو که در عین آتشست
ساقی بده ز جام جم ارباب شوق را
آن می که در پیاله چو خون سیاوشست
گر بگذرد ز جوشن جانم عجب مدار
پیکان غمزهٔ تو که چون تیر آرشست
تا نقش بست روی ترا نقش بند صنع
در چشم من خیال جمالت منقّشست
آن مشک سوده یا خط مشکین دلبرست
وان آفتاب یا رخ زیبای مهوشست
خواجو اگرچه روضهٔ خلدست بوستان
گلزار و بوستان به رخ دوستان خَوشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و دلربایی معشوق خود میپردازد. او از لعل آبدار و زلف مشوش معشوق سخن میگوید و حس دلباختگیاش را بیان میکند. شاعر اشاره دارد که هر لحظه دلش به زلف معشوق کشیده میشود و خواهان وصال اوست. همچنین، او میگوید که زیبایی معشوق همچون آبی در آتش است و جام شوق را طلب میکند. در نهایت، شاعر با تاکید بر زیبایی معشوق، به محبوب اشاره میکند و میافزاید که حتی اگر در بوستان بهشت باشیم، دلخوشیهای زندگی کنار دوستان بیشتر لذتبخش است.