نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کدام دل که گرفتار و پای بند تو نیست

کدام صید که در آرزوی بند تو نیست

نه من به بند کمند تو پای بندم و بس

کسی بشهر نیامد که شهر بند تو نیست

ترا بقید چه حاجت که صید وحشی را

بهیچ روی خلاص از خم کمند تو نیست

ضرورتست که پیش تو پنجه نگشایم

مرا که قوّت بازوی زورمند تو نیست

گرم گزند رسانی بضرب تیغ فراق

مکن که بیشم از این طاقت گزند تو نیست

چو سروم از دو جهان گرچه دست کوتاهست

ولی شکیبم از آن قامت بلند تو نیست

دلم بر آتش عشقت بسوخت همچو سپند

بیا که صبرم از آن خال چون سپند تو نیست

عجب ز عقل تو دارم که می دهی پندم

خموش باش که این لحظه وقت پند تو نیست

ز شور بختی خواجوست اینکه چون فرهاد

نصیبش از لب شیرین همچو قند تو نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عشق و ناکامی شاعر اشاره دارد. شاعر از تسلط و جاذبه عشق محبوب می‌گوید و بیان می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند از بند عشقی که او به آن گرفتار است، رهایی یابد. او تأکید می‌کند که زور و قدرت عاشقانه معشوق را ندارد و حتی اگر درد و رنجی هم بخورد، نمی‌تواند تحمل کند. او به طعنه از عقل و نصیحت‌های دیگران نیز می‌گوید که در چنین لحظاتی بی‌فایده و بی‌معنی‌اند. نهایتاً، شاعر به سرنوشت خود و کمبود محبتی که به آن آرزو دارد، اشاره می‌کند و حسرت می‌خورد که نتوانسته به مراد دلش برسد.