نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

همچو بالات بگویم سخنی راست تو را

راستی را چه بلائیست که بالاست تو را

تا چه دیدست ز من دیده که هر دم گوید

کاین همه آب رخ از رهگذر ماست تو را

ای که بر گوشه‌ی چشمم زده‌ای خیمه ز موج

مشو ایمن که وطن بر لب دریاست تو را

پیش لعلت که از او آب گهر می‌ریزد

وصف لؤلؤ نتوان کرد که لالاست تو را

این چه سحرست که در چشم خوشت می‌بینم

وین چه شورست که در لعل شکرخاست تو را

دل دیوانه چه جائیست که باشد جایت

بر سر و چشمم اگر جای کنی جاست تو را

جان بخواه از من بیدل که روانت بدهم

به جز از جان ز من آخر چه تمناست تو را

ای دل ار راستی از زلف سیاهش طلبی

همه گویند مگر علت سوداست تو را

در رخ شمعی خواجو چو نظر کرد طبیب

گفت شد روشنم این لحظه که صفراست تو را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل فوق شامل ابراز احساسات عمیق شاعر به محبوب خود است. او در تلاش است تا واقعیت‌های عشق و زیبایی‌های محبوبش را توصیف کند. شاعر از راستی و حقیقتی که در عشق وجود دارد صحبت می‌کند و به تضادهایی که در دیدگاه دیگران نسبت به او وجود دارد اشاره می‌کند. همچنین به زیبایی چشمان محبوب و تأثیر آن بر دل و جان خود پرداخته است. او به طور ضمنی به این نکته اشاره می‌کند که عشق و زیبایی می‌تواند موجب دیوانگی و شوریدگی شود. در نهایت، شاعر به عشقش به محبوب تأکید می‌کند و آن را فراتر از هر چیزی تجلی می‌دهد.