شمارهٔ ۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را
در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را
جام صبوحی نوش کن قول مغنّی گوش کن
درکش می و خاموش کن فرهنگ بی فرهنگ را
عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده
الا ببزم عاشقان خوبان شوخ شنگ را
ساقی می چون زنگ ده کائینه ی جان منست
باشد که بزداید دلم ز آئینه جان زنگ را
پر کن قدح تا رنگ زرق از خود فرو شویم بمی
کز زهد و دلق نیلگون رنگی ندیدم زنگ را
آهنگ آن دارد دلم کز پرده بیرون اوفتد
مطرب گر این ره می زند گو پست گیر آهنگ را
فرهاد شورانگیز اگر در پای سنگی جان بداد
گفتار شیرین بی سخن در حالت آرد سنگ را
آهوی چشمت با من ار در عین روبه بازی است
سر پنجه ی شیر ژیان طاقت نباشد رنگ را
خواجو چو نام عاشقان ننگست پیش اهل دل
گر نیک نامی بایدت در باز نام و ننگ را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و لذت از زندگی پرداخته است. شاعر از مطرب میخواهد موسیقی را ادامه دهد و از او میخواهد که مشروباتی که رنگ آتشین دارند را به او بدهد. او از شنیدن نغمههای عاشقانه و دوری از دنیا و فرهنگ بیمعنا صحبت میکند و به شادی و شور عشق دعوت میکند. همچنین، شاعر به عشق و زیباییهای عشق ورزی اشاره کرده و تأکید میکند که نباید در کنج خلوت و عزلت زندگی کرد. در نهایت، او به ناپایندگی زهد و دلقهای بیمعنا اشاره میکند و خواهان نام نیک و محبوبیت در میان اهل دل و عشق است.