شمارهٔ ۶۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
سحرگه ماه عقرب زلف من مست
در آمد همچو شمعی شمع دردست
دو پیکر عقربش را زهره در بُرج
کمانکش جادوش را تیر در شست
شبش مه منزل و ماهش قصب پوش
سهی سروش بلند و سنبلش پست
بلالش خازن فردوس جاوید
هلالش حاجب خورشید پیوست
نقاب عنبری از چهره بگشود
طناب چنبری بر مشتری بست
بفندق ضیمرانرا تاب در داد
به عشوه گوشه ی بادام بشکست
سرشک از آرزوی خاکبوسش
روان از منظر چشمم برون جست
به لابه گفتمش بنشین که خواجو
زمانی از تو خالی نیست تا هست
فغان از جمع چون بنشست برخاست
چراغ صبح چون برخاست بنشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر زیبایی و جذابیت یک دختر را به تصویر میکشد. او به تشبیههای مختلفی اشاره میکند که نشاندهندهی زلفهای او، شمعی که در دست دارد، و زیباییهای دیگر اوست. شاعر خواهان است که این دختر برای مدتی در کنار او بماند و از آرزوی او برای نزدیکی به او سخن میگوید. در نهایت، تصویر صبح و نور آن به این رابطه پایان میدهد و شاعر با حسرت به این جدایی مینگرد.