نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت

رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت

تا دور شدی از برم ای طرفه بغداد

شد دامن من دجله ی بغداد ز دستت

از دست تو فردا برون داد بخواهم

تا چند کشم محنت و بیداد ز دستت

بی شکّر شیرین تو در درگه خسرو

بر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت

گر زانک بپای علمم راه نباشد

از دور من و خاک ره و داد زدستت

تا چند کنم ناله و فریاد که در شهر

فریادرسی نیست که فریاد ز دستت

هر چند که سر در سر دستان تو کردیم

با این همه دستان نتوان داد ز دستت

از خاک سر کوی تو چون دور فتادیم

دادیم دل سوخته بر باد زدستت

زینسان که بغم خوردن خواجو شده ئی شاد

شک نیست که هرگز نشود شاد زدستت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از خواجو، بیانگر درد و ناکامی شاعر است که از مشکلات ناشی از جدایی از معشوقش شکایت می‌کند. او به شدت به فقدان عشق و مهر معشوقش اشاره می‌کند و از غم و اندوهی که به دنبال این جدایی بر او مستولی شده، سخن می‌گوید. احساس ناامیدی و بی‌پناهی او در برابر مصائب زندگی و فریادهایش برای یافتن همدم و همدردی، چهره‌ای از دلشکستگی او را به تصویر می‌کشد. شاعر به طور مکرر به بی‌نظمی و ستمی که از معشوقش تجربه کرده اشاره می‌کند و به نوعی سعی در برون‌ریزی احساسات خود دارد.