شمارهٔ ۷۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ترا که موی میان هم وجود و هم عدمست
دو زلف افعی ضحاک و چهره جام جمست
بتیرگی شده آشفته تر حقیقت شرع
سواد زلف تو گوئی که رای بوالحکمست
ز دور چرخ شبی این سؤال می کردم
که از زمانه مرا خود نصیب جمله غمست
بطیره گفت نبینی سپهر کاسه مثال
ز بهر خوردن خون تو جمله تن شکمست
گر آبروی نه در خاک کوش می طلبند
چو زلف یار قد عاشقان چرا بخمست
دلم بغمزه و ابروی او بمکتب عشق
امیدوار چو طفلان بنون و القلمست
ز شام زلف سیه چون نمود طلعت صبح
زمانه گفت که ای عاشقان سپیده دمست
مجال نطق ندارم چرا که بیش از پیش
میان لاغر او در کنار کم ز کمست
ز لعل او شکری التماس می کردم
که مدّتیست که جانم مقید المست
جواب داد که بر هیچ دل منه خواجو
که چون میان دهنم را وجود در عدمست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است که با تصویرسازیهای خاصی بیان شده است. شاعر به توصیف زلف و چهره معشوق میپردازد و تضاد میان وجود و عدم را در احساسات خود به تصویر میکشد. همچنین، در این اشعار، شاعر به بلایای عشق و غمهای حاصل از جدایی اشاره میکند و به تأمل در زندگی و سرنوشت میپردازد. در نهایت، بیان میشود که معشوق چنان زیباست که حتی زمانه نیز به او حسرت میبرد و وجودش به گونهای است که در میان مرگ و زندگی قرار دارد. شاعر از عشق همچون یک مدرسه یاد میکند که در آن آموختن و غم و شادی توأم است.