شمارهٔ ۷۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست
امام شهر بمحراب می رود سرمست
جمال او در جنّت بروی من بگشود
خیال او گذر صبر بر دلم دربست
کنون نشانه ی تیر ملامتم مکنید
که رفته است عنانم ز دست و تیر از شست
مرا چو مست بمیرم بهیچ آب مشوی
مگر بجرعه ی دُردی کشان باده پرست
برند دوش بدوشش بخوابگاه ابد
کسی که کرد صبوحی ببزمگاه الست
بجام باده چراغ دلم منوّر کن
که شمع شادیم از تندباد غم بنشست
در آن مصاف که چشم تو تیغ کینه کشید
بسا که زلف تو چشم دلاوران بشکست
بُود لطایف خواجو بهار دلکش شوق
از آن چو شاخ گلشن می برند دست بدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در وصف عشق و زیبایی محبوب است. شاعر به زیباییهای محبوبش اشاره میکند که مانند عشق، دل او را تسخیر کرده است. او از حالتی مست و شگفتانگیز که ناشی از عشق است میگوید و احساساتی از جمله غم و شادی را در هم میآمیزد. شاعر نیز به تیر ملامت یا انتقاد از دیگران بیاعتناست و به دوری از غم و افسردگی اشاره میکند. همچنین از خاطرات خوش و لحظههای لذتبخش عشق یاد میکند. در مجموع، شعر ترکیبی از زیباییهای عشق و تأثیر آن بر دل و جان انسان است.