نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۲ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ایکه زلف سیهت بر گل روی آشفته‌ست

ز آتش روی تو آب گل سوری رفته‌ست

در دهانت سخنست ارچه به شیرین سخنی

لب شکّر شکنت عذر دهانت گفته‌ست

همچو خورشید رخ اندر پس دیوار مپوش

زانکه کس چشمهٔ خورشید به گل ننهفته‌ست

دل گم گشته که بر خاک درت می‌جستم

گوئیا زلف تو دارد که بسی آشفته‌ست

چون توانم که ز کویت به ملامت بروم

کاب چشم آمده و دامن من بگرفته‌ست

از سر زلف درازت نکنم کوته دست

که به هر تار سر زلف تو ماری خفته‌ست

احتیاجت به چمن نیست که بر سرو قدت

گل دمیده‌ست و همه ساله بهار اشکفته‌ست

بس که خواجو همه شب خاک سر کوی ترا

به دو چشم آب فشانده‌ست و به مژگان رُفته‌ست

گر کسی گفت که شعرش گهر ناسفته‌ست

چه زند گوهر ناسفته که گوهر سفته‌ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است. شاعر به توصیف موهای سیاه و زیبای معشوق می‌پردازد که باعث به هم ریختن گل روی او شده است. او همچنین به شیرینی صحبت‌های معشوق اشاره می‌کند و به زیبایی لب‌های او که شکرین است، اشاره دارد. شاعر بیان می‌کند که معشوق نباید مانند خورشید پشت دیوار پنهان شود، زیرا زیبایی او باید دیده شود. او از دلی گمشده سخن به میان می‌آورد که به درگاه معشوق آمده و نمی‌تواند از عشق او دور شود. در نهایت، شاعر به ارادت و عشق خود به معشوق اشاره کرده و اهمیت شعر خود را به زیبایی معشوق مرتبط می‌کند. به عبارت دیگر، شعر با احساس عشق و تحسین از معشوق پر شده است.