شمارهٔ ۸۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
ای من زدو چشم نیم مستت مست
وزدست تو رفته عقل و دین از دست
بنشین که نسیم صبحدم برخاست
برخیز که نوبت سحر بنشست
با روی تو رونق قمر گُم شد
وز لعل تو قیمت شکر بشکست
گوئی در فتنه و بلا بگشود
نقّاش ازل که نقش رویت بست
برداشت دل شکسته از من دل
وندر سر زلف دلکشت پیوست
از لعل تو یکزمان شکیبم نیست
بی باده کجا قرار گیرد مست
در عشق تو ز آب دیده خواجو را
آخر بر هر کس آبروئی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر غم و شیدایی خود را نسبت به معشوق بیان میکند. او از احساس مستی ناشی از عشق صحبت میکند و میگوید که در اثر جذبه معشوق، عقل و دینش را از دست داده است. شاعر از نسیم صبح و زیباییهای سحرگاه یاد میکند و حریف دلشکستگی و عشق میشود. معشوق او حکمتی خاص دارد که ارزش و زیباییها را تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که در عشق، سختیها و دردهای ناشی از جدایی را تجربه کرده و هر کسی در عشق خود آبرو و حیثیتی دارد.