نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۱ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست

گفتا که پری را چکنم رسم چنانست

گفتم که نقاب از رخ دلخواه بر افکن

گفتا مگرت آرزوی دیدن جانست

گفتم همه هیچست امیدم ز کنارت

گفتا که ترا نیز مگر میل میانست

گفتم که جهان بر من دلتنگ چه تنگست

گفتا که مرا همچو دلت تنگ دهانست

گفتم که بگو تا بدهم جان گرامی

گفتا که ترا خود ز جهان نقد همانست

گفتم که بیا تا که روان بر تو فشانم

گفتا که گدابین که چه فرمانش روانست

گفتم که چنانم که مپرس از غم عشقت

گفتا که مرا با تو ارادت نه چنانست

گفتم که ره کعبه بمیخانه کدامست

گفتا خمش این کوی خرابات مغانست

گفتم که چو خواجو نبرم جان ز فراقت

گفتا برو ای خام هنوزت غم آنست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با معشوق خود گفتگو می‌کند. او از عاشق خواسته تا چهره‌اش را نشان دهد و از او می‌خواهد که نقاب را کنار بزند. معشوق پاسخ می‌دهد که این رسم پریان است و نمی‌خواهد خود را نشان دهد. شاعر ابراز ناامیدی می‌کند و از تنگی جهان بدون او ناراحت است. معشوق در پاسخ به او می‌گوید که احساس مشابهی دارد. شاعر سپس از معشوق می‌خواهد که بیاید و دلتنگی‌اش را با او در میان بگذارد، اما معشوق از ابراز احساساتش خودداری می‌کند و او را به خامی‌اش می‌زند. در نهایت، شاعر به جدایی‌اش اشاره می‌کند و معشوق او را به رفتن توصیه می‌کند. این گفت‌وگو بازتابی از درد عشق و ناهم‌زبانی‌های عاشق و معشوق است.