شمارهٔ ۹۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
ایکه لبت آب شکر ریختست
بر سمنت مشگ سیه بیختست
نقش ترا خامه ی نقّاش صنع
بر ورق جان من انگیختست
ساقی از آن آب چو آتش بیار
کاتش دل آب رخم ریختست
با تو محالست بر آمیختن
گرچه غمت با گِلَم آمیختست
در سر زلف تو ز آشفتگی
باز بموئی دلم آویختست
خانه ی دل عشق بتاراج داد
عقل ازین واقعه بگریختست
خون دل از دیده ی خواجو مگر
عقد ثریاست که بگسیختست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوق است. او با بیان تصاویری زیبا از زیبایی و جذابیت معشوق، احساسات پیچیده و دردناک خود را نسبت به او به تصویر میکشد. شاعر به وجود معشوق به عنوان منبع شکر و زیبایی اشاره میکند و در عین حال از درد و رنج ناشی از جدایی و ناامیدی نیز سخن میگوید. در نهایت، او از گسستگی و شکست رابطهاش با معشوق مینالد و به احوالات آشفته و درهم ریختهاش اشاره میکند.