شمارهٔ ۱۰۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود
باده چشم عقل میبست و در دل میگشود
بوی گل شاخ فرح در باغ خاطر مینشاند
جام می، زنگ غم از آئینه جان میزدود
مه فرو میشد گهی کو پرده در رخ میکشید
صبح بر میآمد آن ساعت که او رخ مینمود
کافر گردنکشش بازار ایمان میشکست
جادوی مردم فریبش هوش مستان میربود
از عذارش پرده گلبرگ و نسرین میدرید
و ز جمالش آبروی ماه و پروین میفزود
همچو سرمستان دلم تا صبحدم در باغ وصل
از رخ و زلفش سخن میچید و سنبل میدرود
گر شکار آهوی صیاد او گشتم چه شد
ور غلام هندوی شبباز او بودم چه بود
چون وصال دوستان از دست دادم چاره نیست
چون به غفلت عمر بگذشت این زمان حسرت چه سود
گفتم آتش در دلم زد روی آتش رنگ تو
گفت خواجو باش کز آتش ندیدی بوی دود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر به یاد شبی میافتد که محبوبش مست و دلربا بود و فضایی پر از شوق و عشق را خلق کرده بود. بادهی عشق او عقل را تحت تأثیر قرار میداد و یادآور بوی گل و زیباییهای زندگی بود. در این شب، محبوب با چهرهاش نور میافشاند و همه چیز را زیباتر میکرد. شاعر از حال و روز خود در این وصال میگوید و حسرت از دستدادن چنین لحظاتی او را رنج میدهد. او به عشق و آتش درونش اشاره دارد و بیان میکند که زندگی گذرانده شده و حسرتخوردن بیفایده است. در نهایت، به توصیهای مبنی بر این که از آتش عشقش چیزی جز دود بر جای نمیماند، میرسد.