شمارهٔ ۱۰۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
این ترک زنگاری کمان از خیل خاقان می رسد
وین مرغ فردوس آشیان از باغ رضوان می رسد
مجنون صاحب درد را لیلی عیادت می کند
فرهاد شورانگیز را شیرین بمهمان می رسد
امروز دیگر ذرّه را خور مهربانی می کند
وین لحظه گوئی بنده را تشریف سلطان می رسد
آید سوی بیت الحزن از مصر بوی پیرهن
جان عزیز من مگر دیگر بکنعان می رسد
دل می دهد جان را خبر کارام جان می پرسدت
جان مژدگانی می دهد دل را که جانان می رسد
مرغان نگر باز از هوا مانند بلبل در نوا
گوئی که بلقیس از سبا سوی سلیمان می رسد
شاه بتان بربری نوئین ملک دلبری
با احتشام قیصری از حضرت خان می رسد
ای بلبل گلبانگ زن خاموش منشین در چمن
بنواز راه خار کن چون گل ببستان می رسد
خواجو که می آید که جان قربان راهش می شود
گوئی زکرمان قاصدی سوی سپاهان می رود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف لحظات زیبای زندگی و ورود شخصیتهای خاص به دنیای خود میپردازد. او از ورود مرغی بهشت و افرادی معروف چون لیلی و شیرین به حیات عشق و محبت صحبت میکند. همچنین به تأثیر مهربانی و حضور افراد خاص بر زندگی اشاره میکند. شاعر به وضوح احساساتی چون شوق و انتظار را بیان میکند و با استفاده از تصاویری از طبیعت و نمادهای مختلف، حال و هوای بهشتی و آرزومندانهای را به تصویر میکشد. او همچنین به شخصیت خواجو اشاره میکند و آرزوی نزدیکی به او را دارد. در کل، شعر نمایانگر عشق، زیبایی و انتظار در زندگی است.