شمارهٔ ۱۲۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گویند که صبر آتش عشقت بنشاند
زان سرو قد آزاد نشستن که تواند
ساقی قدحی زان می دوشینه بمن ده
باشد که مرا یکنفس از خود برهاند
موری اگر از ضعف بگیرد سر دستم
تا دم بزنم گرد جهانم بدواند
افکند سپهرم بدیاری که وجودم
گر خاک شود باد بکرمان نرساند
فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم
جز دیده کس آبی بلبم برنچکاند
گویم که دمی با من دلسوخته بنشین
برخیزد و بر آتش تیزم بنشاند
چون می گذری عیب نباشد که بپرسی
کان خسته ی دلسوخته چون می گذراند
بر حسن مکن تکیه که دوران لطافت
با کس بنمی ماند و کس با تو نماند
دانی که چرا نام تو در نامه نیارم
زیرا که نخواهم که کسی نام تو داند
روزی که نماند ز غم عشق تو خواجو
اسرار غمش بر ورق دهر بماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و درد ناشی از آن است. شاعر به صبر در برابر آتش عشق اشاره میکند و از ساقی میخواهد که جام می را به او بدهد تا بتواند برای لحظهای از خود جدا شود. او احساس ضعف و درماندگی میکند و نگرانیاش از مرگ بیآبی در شهری که کسی برای کمک نمیآید را بیان میکند. طلب ملاقات و گفتگو با کسی که خود را سوخته نامیده، نشاندهندهٔ آرزوی آرامش و تسلی در عذاب عشق است. شاعر همچنین به ناپایداری زیبایی و عشق اشاره میکند و میگوید که نام معشوقش را در یاد نمیآورد تا کسی دیگری از آن باخبر نشود. در نهایت، او از غم عشقش میگوید که هرگز فراموش نخواهد شد و در یاد زمان باقی میماند.