شمارهٔ ۱۲۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام دل که ز دوری بجان نمی آید
کدام جان که ز غم در فغان نمی آید
سرشک من بکجا می رود که همچون آب
دو دیده نازده بر هم روان نمی آید
ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم
که یادم از سمن و ارغوان نمی آید
بی شکایتم از سوز سینه در جانست
ولی ز آتش دل بر زبان نمی آید
چنان سفینه صبرم شکست و آب گرفت
که هیچ تخته از آن بر کران نمی آید
کسی که نام لبش می برد عجب دارم
که آب زندگیش در دهان نمی آید
معانئی که در آن صورت دلافروزست
ز من مپرس که آن در بیان نمی آید
براستی قد سرو سهی خوشست ولیک
براستان که بچشمم چنان نمی آید
نمی رود سخنی در میان او خواجو
که از فضول کمر در میان نمی آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و دردناک خود از دوری معشوق میپردازد. او به شدت تحت تأثیر غم و اندوه است و هیچ یک از دلایل آرامش و شادی نمیتواند خیال او را راحت کند. آب چشمش همچون سیلابی جاری است و یاد محبوبش چنان مستش کرده که به یاد زیباییهای دیگر نمیافتد. شاعر از سوز و دردی که در دل دارد شکایتی نمیکند، اما این درد از زبانش بیرون نمیآید. او به تنهایی و ناراحتیاش اشاره میکند و میگوید که تاب و صبرش به شدت شکسته است. او در انتها، به زیبایی معشوقش اشاره میکند که برایش بسیار ویژه و بیهمتاست و هیچ چیز دیگر نمیتواند با آن مقایسه شود. شاعری چون خواجو، احساساتش را دقیقاً نمیتواند به زبان بیاورد و این وضعیت او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است.