نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۷ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم که حلقه ی گیسوی یار می گیرد

درون حلقه نشستست و مار می گیرد

بهر کجا که روم آب دیده می بینم

که دامن من شوریده کار می گیرد

نگار تا ز من خسته دل کنار گرفت

ز خون دیده کنارم نگار می گیرد

غلام آن بت چینم که سر حد ختنش

طلایه ی سپه زنگبار می گیرد

دو چشم آهوی روباه باز صیادش

بغمزه شیر دلانرا شکار می گیرد

چو یاد نرگس مست تو می کنم بصبوح

مرا ز غایت مستی خمار می گیرد

ز مشک چین چه خطا در وجود می آید

که خطّ سبز تو از وی غبار می گیرد

سرشک دیده که بر چشم کرده ام جایش

چه اوفتاده که از من کنار می گیرد

چو دم ز نافه ی زلف تو می زند خواجو

جهان شمامه ی مشک تتار می گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت تحت تأثیر زیبایی و جذبه ی معشوق خود قرار دارد و احساسات عمیق خود را با تصاویری زیبا و استعاره‌های قوی بیان می‌کند. وی از گیسوی یار و تأثیر آن بر دل و جان خود صحبت می‌کند و می‌گوید که هرجا می‌رود، آثار عشق و اشک‌هایش را با خود می‌بیند. معشوقش، با زیبایی‌اش، او را خسته و ناتوان کرده و دل او را به درد می‌آورد. شاعر همچنین به خاطرات شیرین و مستی ناشی از یاد معشوق اشاره می‌کند و به نحوی غم و شادی را در هم می‌آمیزد. در نهایت، تأثیر زلف و عطر یار بر او چنان قوی است که مانع از آرامش و سکون او می‌شود.