شمارهٔ ۱۲۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نسیم باد صبا جان من فدای تو باد
بیا گرم خبری زان نگار خواهی داد
حدیث سوسن و گل با من شکسته مگوی
که بنده با گل رویش ز سوسنست آزاد
ز دست رفتم و در پا فتاد کار دلم
بساز چاره ی کارم کنون که کار افتاد
چو غنچه گاه شکر خنده سرو گلرویم
زبان ناطقه دربست چون دهان بگشاد
چو از تموّج بحرین چشمم آگه شد
چو نیل گشت زرشک آب دجله ی بغداد
بخون لعل فرو رفت کوه سنگین دل
چو در محبّت شیرین هلاک شد فرهاد
کدام یار که چون در وصال کعبه رسد
ز کشتگان بیابان فرقت آرد یاد
روم بخدمت یرغوچیان حضرت شاه
که تا از آن بت بیدادگر بخواهم داد
اگرچه رنج تو بادست در غمش خواجو
بباد ده دل دیوانه هرچه بادا باد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و شوق خود نسبت به معشوق اشاره میکند و از احساسات عمیق و پرشور خود میگوید. او از نسیم باد صبا دعوت میکند که خبر از معشوق بیاورد و از درد و رنجی که در جدایی از او دارد، سخن میگوید. شاعر بیان میکند که عشقش او را از خود بیخود کرده و به شدت دچار تعلق خاطر شده است. همچنین به زیباییهای زندگی و عشق اشاره میکند و به یاد معشوق در حالات مختلف میافتد. در نهایت، به امید ملاقات و درخواست از شاه برای رسیدن به معشوق صحبت میکند و با حسرت از دوری او، آرزو دارد که هرچه بادا باد.