نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۵ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی کزان سر زلف دو تا نمی ترسد

معّینست که از اژدها نمی ترسد

مرا ز طعن ملامت گران مترسانید

که برگ بید ز باد هوا نمی ترسد

مریض شوق ز تیر ستم نمی رنجد

قتیل عشق ز تیغ جفا نمی ترسد

از آن دو جادوی عاشق کش تو می ترسم

کزان بترس که او از خدا نمی ترسد

چنین که خون اسیران بظلم می ریزد

مگر ز هیبت روز جزا نمی ترسد

هزار جان گرامی فدای بالایت

بیا که کشته ی عشق از بلا نمی ترسد

گر از عتاب تو ترسم تفاوتی نکند

کدام بنده که از پادشا نمی ترسد

از آن ز چشم خوشت خائفم که هندوئیست

که از سیاست ترک ختا نمی ترسد

کسی که تیر جفا می زند برین دل ریش

مگر ز ضربت تیغ قضا نمی ترسد

مرا بزخم قفا گفتمش ز پیش مران

که زخم خورده ی هجر از قفا نمی ترسد

بطیره گفت که خواجو چنین که می بینم

ز نوک عمزه ی خونریز ما نمی ترسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان ترس و شجاعت انسان‌ها پرداخته است. او می‌گوید که کسی که از زلف محبوبش نمی‌ترسد، به وضوح از اژدها هم نمی‌ترسد. شاعر از طعنه و ملامت دیگران هراسی ندارد و می‌گوید عاشق واقعی حتی از تیر ستم نیز رنج نمی‌برد. او تنها از دو چیز می‌ترسد: از جادو و قدرتی که از خدا نمی‌ترسد. او به چالش‌های زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر فقط به عتاب و تنبیه محبوبش ترس داشته باشد، تفاوتی در رابطه‌اش ایجاد نمی‌کند، چرا که همه انسان‌ها از قدرت پادشاه می‌ترسند. در نهایت، شاعر به احساسات عاشقانه و خستگی ناشی از جدایی اشاره می‌کند، و بیان می‌کند که زخم‌های محبت او را دلسرد نمی‌کنند.