شمارهٔ ۱۵۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر دل غمزه کان غمزه بود غمّازش
هیچ شک نیست که پوشیده نماند رازش
شیر گیران جهانرا بنظر صید کنند
آن دو آهوی پلنگ افکن روبه بازش
هر زمان بر من دلخسته کمین بگشاند
آن دو هندوی رسن باز کمند اندازش
از برم بگذرد و خاک رهم پندارد
پشّه بازیچه شمارد بحقارت بازش
بنظر کم نشود آتش مستسقی وصل
تشنه اندیشه ی دریا ننشاند آزش
مطرب پرده سرا گو هم ازین پرده بساز
ورنه گر دم بزنم سوخته بینی سازش
بیتوام دل بتماشای گلستان نرود
مرغ پر سوخته ممکن نبود پروازش
بلبل دلشده تا گل نزند خیمه بباغ
بر نیاید چو بر آید دم صبح آوازش
دل خواجو که اسیرست نگاهش می دار
زانک مرغی که شد از دام که آرد بازش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به توصیف احساسات عاشقانه و جدایی میپردازد. شاعر به غمزگان و دلخستگی خود اشاره میکند و بیان میکند که راز عشق هرگز نمیتواند پنهان بماند. او به طبیعت عاشقانهای اشاره دارد که در آن، عشق مانند صید و شکار است و احساساتش به شدت تحت تأثیر قرار گرفتهاند. شاعر از آتش عشق و تشنگی عمیق برای وصال میگوید و به اهمیت هنر و موسیقی در ابراز این احساسات اشاره میکند. همچنین، او به پرندهای که نمیتواند پرواز کند و بلبل گریان اشاره میکند که به عشق خود نمیتواند دست یابد. در نهایت، شاعر از دلخوشی و دقت به نگاه محبوب سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که کسی که در دام عشق اسیر شده، نمیتواند فرار کند.