نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۳ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم مرید مراد است و دیده رهبر دل

سرم فدای خیال و خیال در سر دل

کمند زلف تو را گر رسن دراز آمد

در آن مپیچ که دارد گذر به چنبر دل

دلم چگونه نماید قرار در صف عشق

چنین که زلف تو بشکست قلب لشکر دل

بود که ساقی لعل تو در دهد جامی

مرا که خون جگر می‌خورم ز ساغر دل

دل صنوبری‌ام همچو بید می‌لرزد

ز بیم درد فراق تو ای صنوبر دل

تو آن خجسته همای بلند پروازی

که در هوای تو پر می‌زند کبوتر دل

دلم ربودی و تا رفتی از برابر من

نرفت یک سرِ مو نقشت از برابر دل

چگونه در دل تنگم قرار گیرد صبر

که می‌زند سر زلف تو حلقه بر در دل

به ملک روی زمین کی نظر کند خواجو

کسی که ملک وصالش بود مسخّر دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عاشق و معشوقی می‌پردازد که عشق باعث آلام و دردهای عاطفی می‌شود. شاعر از احساس شیدایی خود نسبت به معشوق می‌گوید و اینکه چگونه دلش به خاطر زیبایی و زلف‌های او بی‌قرار است. او ناتوانی از حفظ آرامش و صبر را در دل خود می‌بیند و اشاره می‌کند که یاد معشوق همیشه در ذهن و دل او باقی مانده است. همچنین، شاعر به مقام بلند و پرواز معشوق اشاره می‌کند و با تصویری از کبوتر، حس رهایی و ولع عشق را منتقل می‌کند. در نهایت، شاعر به حسرت و آرزوهایش برای وصال معشوق اشاره می‌کند و به تأثیر عمیق عشق بر زندگی‌اش می‌پردازد.