شمارهٔ ۱۶۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سپیده دم که بر آمد خروش بانگ رحیل
برفت پیش سرشک من آب دجله و نیل
جهان ز گریه ام از آب گشت مالامال
ز سوز سینه ام آتش گرفت میلامیل
هلاک من چون بوقت وداع خواهد بود
بقصد جان من ای ساربان مکن تعجیل
مگر بشهر شما پادشه منادی کرد
که هست خون غریبان مباح و مال سبیل
کشندگان گرفتار قید محنت را
مواخذت نکند هیچکس بخون قتیل
طواف کعبه عشق از کسی درست آید
که دیده زمزم او گشت و دل مقام خلیل
بگفتگوی رقیب از حبیب روی متاب
رضای خصم بدست آر و غم مخور ز وکیل
گر از لبم شکری می دهی ز طرّه بپوش
چرا که کفر نماید کرم بنزد بخیل
زبور عشق تو خواجو بر آن ادا خواند
که روز عید مسیحا حواریان انجیل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس عمیق درد و جدایی خود در صبحی غمانگیز میگوید. او با استفاده از تصاویری مثل آب دجله و نیل و اشعار عاشقانه، نشان میدهد که جهان از اشکهای او پر شده و دلش آتش گرفته است. شاعر از ساربان میخواهد که در حرکت خود عجله نکند و به یاد میآورد که در شهر او، خون بیگناهان بیمجازات است. او به محبت و عشق اشاره میکند و بر اهمیت واقعی عشق در زندگی تأکید میکند. در نهایت، شعر بر دشواریهای عشق، رضایت از دشمن و فریب لبان زیبای محبوب تأکید دارد.