شمارهٔ ۱۷۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چشم پرخواب گشودی و ببستی خوابم
و آتش چهره نمودی و ببردی آبم
آنچنان تشنه لعل لب سیراب توام
کاب سرچشمه ی حیوان نکند سیرابم
دوش هندوی تو در روی تو روشن می گفت
که مرا بیش مسوزان که قوی در تابم
آرزو می کندم با تو شبی در مهتاب
که بود زلف سیاهت شب و رخ مهتابم
من مگر چشم تو در خواب ببینم هیهات
این خیالست من خسته مگر در خوابم
رفتم ار جان بدهم در طلبت عمر تو باد
ور بمانم شرف بندگیت دریابم
بوصالت که ره بادیه بر روی خسک
با وصالت نکند آرزوی سنجابم
راست چون چشم خوشت مست شوم در محراب
گر بود گوشه ی ابروی کژت محرابم
همچو خاک ره اگر خوار کنی خواجو را
بر نگردم ز درت تا چه رسد زین بابم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از خواب و آرزوهای عاشقانهاش صحبت میکند. او با چشمان پرخواب و در میان آتش عشق، از دلتنگی و تشنگی نسبت به محبوبش میگوید. احساس تشنگی او به پیوند لبهای معشوق و نور چهرهاش اشاره دارد. شاعر از آرزوی شبنشینی با محبوبش در زیر نور مهتاب سخن میگوید و به این خیال دلخوش است که شاید روزی بتواند به وصال محبوبش دست یابد. او به عمق احساساتش پرداخته و حتی اگر باید جانش را فدای عشق کند، حاضر است. در نهایت، شاعر به حقارت خود در عشق اشاره میکند و میگوید حتی اگر به او بیاعتنایی شود، از در محبوبش دور نخواهد شد.