نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۱ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

باز چون بلبل بصد دستان ببستان آمدیم

باز چون مرغان شبگیری خوش الحان آمدیم

گر بدامن دوستان گل می برند از بوستان

ما بکام دوستان با گل ببستان آمدیم

آستین افشان برون رفتیم چون سرو از چمن

دوستان دستی که دیگر پای کوبان آمدیم

همچو گل یک سال اگر کردیم غربت اختیار

مژده بلبل را که دیگر با گلستان آمدیم

از میان بوستان چون بید اگر لرزان شدیم

بر کنار چشمه چون سرو خرامان آمدیم

چشم روشن گشته ایم اکنون که بعد از مدتی

از چه کنعان بسوی ماه کنعان آمدیم

جان ما گرما برفتیم از سر پیمان نرفت

ساقیا پیمانه ده چون ما به پیمان آمدیم

گر پریشان رفته ایم اکنون تو خاطر جمع دار

کاین زمان بر بوی آن زلف پریشان آمدیم

صبر در کرمان بسی کردیم خواجو وز وطن

رخت بربستیم و دیگر سوی کرمان آمدیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از بازگشت به جمع دوستان و دنیای خوش و سرشار از زیبایی گلستان سخن می‌گوید. او با زبان بلبل و مرغان شب‌گیر، خوشحالی و شوق خود را از دیدار دوباره دوستانش ابراز می‌کند. شاعر با توصیف زیبایی‌های طبیعی، احساسات خود را نسبت به دوستی و camaraderie بیان می‌کند و نشان می‌دهد که حتی اگر مدتی در غربت بوده‌اند، اکنون با شوق و امید به سرزمین خود و دوستانشان بازگشته‌اند. همچنین، شاعر به پیمان دوستی و گذشت زمان اشاره می‌کند و تاکید می‌کند که بر رغم مشکلات، هنوز به هم متعهد هستند و به سوی یکدیگر آمده‌اند. در نهایت، او از کنار گذاشتن صبر خود در کرمان و بازگشت به وطن سخن می‌گوید.