شمارهٔ ۱۷۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مگر که صبح من امشب اسیر گشت بشام
وگرنه رخ بنمودی ز چرخ آینه فام
مگر ستاره ی بام از شرف بزیر افتاد
وگرنه پرده برافکندی از دریچه ی بام
خروس پرده سرا امشب ازچه دم دربست
اگر چنانک فروشد دم سپیده بکام
چو کام من توئی ای آفتاب گرم برآی
ز چرخ اگر چه یقینم که برنیاید کام
گهی پری رخم از خواب صبح برخیزد
که تیغ غمزه ی خونریز برکشد ز نیام
چرا ز قید توام روی رستگاری نیست
کسی اسیر نباشد بدام کس مادام
چو دور عیش و نشاطست باده در دور آر
که روشنست که با دست گردش ایام
دمی جدا مشو از جام می که در این دور
کدام یار که همدم بود برون از جام
برو غلام صنوبر قدان شو ای خواجو
که همچو سرو بآزادگی برآری نام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تامل در مورد عشق و جدایی میپردازد. او به تصویری از شب و ستارهها اشاره میکند و به خاطر غیبت معشوقش از آمدن صبح ناامید است. شاعر احساس اسیری در عشق را بیان میکند و از طرفی به زیبایی و شادی زندگی اشاره دارد، و تشویق میکند که در این دوران خوشی، از می و شادی دور نشوند. در پایان، شاعر به دوستش توصیه میکند که همچون سرو و با آزادی زندگی کند و نامش را برآورد. این شعر مجموعهای از احساسات عمیق عاشقانه و اندیشههای فلسفی درباره زندگی و عشق را در بر دارد.